X
تبلیغات
من + تو = عشق

من + تو = عشق

عشق همین خنده های ساده ی توست...

من اون آدم بدم که هیچکس دوسش نداره

ساکت که شدم گفتن سکوتش علامت رضاست اما دلم نمیومد خرابش کنم

سرمو انداختم پایین گفتن از آن بترس که سر به تو دارد..


عب نداره آره من آدم بده ی داستانم من همون غول نامردی ام که الان همه باید تقصیرات رو

بندازن گردنش و ازش متنفر بشن...


نظراتتون جالبه هروقت من از دلم میگم شیرین رو محکوم میکنین هروقت اون میگه منو محکوم میکنین.


نظرات همتون عزیز و محترمه اما .....


بیخیال من آدم بده داستان  ...


امیر

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ساعت 18:21 توسط امیر و شیرین |


♥ خداحافظ برای همیشه...

آخرین حرف دلم...

آخرین متنی که برای کسی که یه روز دنیام بود میذارم.

این آهنگ اوج حسم نسبت به روزی بود که رفتی.

دلم رفت دنیام رفت...

هیچ وقته هیچ وقت منو نخواستی.

خوردم کردی...

من بد بودم اما این حقم نبود.

خداحافظ برای همیشه.

خداحافظ...

 

گذشتن از جلوی چشمام دارن رد میشن آهسته

تو رویام تو رو می بینم یه رویای پر از غصه

با چشمای پر از اشکم بهت راهو نشون دادم

خودم گفتم برو اما به پاهای تو افتادم

تو آسون رد شدی رفتی تو کوران غم و سختی

منم رفتم پی کارم تو هم دنبال خوشبختی

کی توی قلبت جای من اومد اسممو از تو خاطر تو برد

کی بوده انقدر انقده راحت باعثش بود که خاطراتمون مرد

چی شده حالا که از این دنیا زندگی رو بدون من می خوای

چه جوری میشه چه جوری می تونی می تونی با خودت کنار بیای

یه جوری ریشه هام خشکید که انگار کار پاییزه

خزونه رفتنت انگار داره برگاشو می ریزه

یه جوری گریه می کردم که بارون بینشون گم بود

کاش این رویا از آغازش فقط خواب و توهم بود

کی توی قلبت جای من اومد اسممو از تو خاطر تو برد

کی بوده انقدر انقده راحت باعثش بود که خاطراتمون مرد

چی شده حالا که از این دنیا زندگی رو بدون من می خوای

چه جوری میشه چه جوری می تونی می تونی با خودت کنار بیای

 
 
 
دل نوشت:

يادت باشه وقتى واسه كسى همه كس شدى 

اون كس بعد ازتو خيلى بى كسه 

يا براى كسى همه كس نشو  

يا اگه شدى به فكر بى كسى هاش هم باش

خداحافظ مخاطبی که خیلی خاص بودی اما الان فقط یه غریبه ای...

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392 ساعت 10:13 توسط امیر و شیرین |


♥ حرف دل

ای کاش میتونستم برگردم به اون روزایی که حتی با شنیدن اسمت

خنده رو لبام مینشست.

گاهی اتفاقایی تو زندگیمون می افته که باورش برامون واقعا سخته.

فکر نمیکردم دوریت انقدر برام عذاب آور باشه.

فکر نمیکردم با رفتنت انقدر خورد بشم.

برام سخت بود روزایی که باید کنارم باشی اما کنارم نبودی.

برام درد بود حالتو ازم بپرسن و مجبور باشم با یه دل پر از درد به همه

جواب بدم که خوبه خداروشکر...

برام سخت بود حس داشتنت و تو خودم بکشم.

این روزایی که کنارمی ازت میترسم.

از حس دوباره تنها موندن میترسم.

از دعوا میترسم.

از نبودنت میترسم.

با خودم کنار اومدم که دیگه نداشته باشمت و دیگه از دور عاشقتم.

خودت دیدی چه شیرینه سرد و بی حسی شدم.

نمیخوام بگم تقصیر توه نه برعکس تقصیر خودمه که وقتی تنهام

گذاشتی خودم و به بی تو بودن عادت دادم.

دیگه عاشقم نباش.

دیگه برام گریه نکن.

دیگه بهم فکر نکن.

 

پی نوشت:

رمز ادامه ی مطلب و برات خصوصی گذاشتم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ساعت 13:53 توسط امیر و شیرین |


♥ دلم عجيب تنگ شده براي تمام لحظه هايي که دلت عجيب برايم تنگ ميشد...

گـــــریه نــــه،گریـــه نمی کنـــم

یـــه چیزی رفته توی چشمم

فکر کنم یه خاطره ست...

 

یکی از روزایی که حالم خیلی بد بود.

تنها کز کرده بودم یه گوشه ی اتاقم و گاهی پرده و کنار میزدم و اول

یه نگاه به کوچه و بعد یه نگاه به آسمون مینداختم.

دلم برات تنگ بود.

انقدر تنگ که اندازه ای براش وجود نداره.

خاطره هات, صورتت, گرمای آغوشت, جونی که از بوسه هات میگرفتم,

همه و همه از جلو چشام رد میشد.

داشتم میگفتم تنها کز کرده بودم یه گوشه ی اتاق و برات این

متن و نوشتم:

حرفامو می شنوی از لا به لای شعر اینجوری بهتره

اما بدون هنوز شبهام بدون اشک محاله بگذره محاله بگذره

بودی کنار من اما چه سوت و کور من بودم و خودم

با این همه ولی از گوشه گیریات خسته نمی شدم

تو با خودم که هیچ با سایه ی منم حرفی نمی زدی

با این همه ولی به شب نشینی دلم خوش اومدی

از چی برات بگم وقتی نگفتما با من عجین شده

حس می کنم دلم غمگین ترین دله روی زمین شده

روزا که می گذرن اما محاله که حسم عوض بشه

آخه هر شب یه ذره شعر روح خرابمو سمت تو می کشه

امشب قراره که با خاطرات تو بازم بشینم و باز درد و دل کنم

با کاغذای شعر صبحو ببینم و غرق خودم بشم

با قطره های اشک رو کاغذای خیس

این بیت آخره اما همیشه شعر پایان قصه نیست

پایان قصه نیست

 

دلم هواتو کرده.

خیلی دلم واست تنگ شده...

تو برای من یه عشق ممنوعه بودی.

عشقی که هیچ وقت نمیتونم بهش برسم.

عشقی که جسمم پیشش نیست.

اما روح و ذهن و قلبم همیشه با تو بوده و خواهد بود.

شاید در ظاهر کنار کسایی باشم که دوسشون دارم اما در باطن نیستم.

در باطن جایی حوالی دل تو میچرخم.

تا دنیا دنیاست و تا آخرین نفس زندگیم فراموشت نمیکنم.

تو برای من نه یه هوس بودی نه یه رهگذر.

تو برای من کهکشان زیبای امیدم بودی.

امیدی که ناامید شد.

امیدی که هر روز پشت شیشه ی سرد پنجره به دست فراموشی

می سپارمش.

تو برای من یه بازی کودکانه نبودی.

تو برای من ۱سال خاطره و زندگی بودی.

تو برای من پر از حسایی بودی که برای اولین بار بود با کسی

تجربه میکردم.

حس عشق...

حس لمس...

حس بوسه...

حس دلتنگی...

حس نگرانی و از دست دادن...

چقدر سخته نبودنت. 

چقدر سخته منتظر کسی باشی که گفته دیگه نمیخواد ببینتت

و کنارت باشه.

ای کاش میدونستی با نبودنت به چه روزی افتادم.

دیگه از بوی سیگار بدم نمیاد.

میگردم دنبال بوش...

میگردم ببینم تو نباشی.

دیگه با دود قلیون سرفه نمیکنم, بغض میکنم.

دیگه با دیدن شکلات ذوق نمیکنم, گریه میکنم.

دیگه با شنیدن اسم کوکو سیب زمینی قهقهم به هوا نمیره, هق هق و

تو گلوم خفه میکنم.

دیگه با شنیدن اسم امیر قلبم از عشق تند نمیزنه, دلم میریزه.

شاید روزی هزار بار لبخند بزنم.

شاید صدها بار قهقهه بزنم.

اما همون ۱بار گریه ی شبهام از همه ی اون خنده ها واقعی تره.

کی میدونه پشت هر خنده ی من چه دلتنگیی نشسته؟

هر قهقهه یعنی ای کاش بودی.

هر خنده یعنی به یادتم.

هر گریه یعنی عاشقانه میپرستمت.

تو برای من تنها یک دوست نبودی.

بخشی از وجودم بودی.

دیگه نیستی که آسمون کوچیک اتاقم و با تو قسمت کنم.

دیگه نیستی که شبا با عشق بازیامون خوابمون ببره.

دیگه نیستی...

چه لذتی داره بغل کردن عروسکی که بوی آغوش تورو میده.

چه لذتی داره نگاه کردن به ماهی که شاید توهم جای دیگه

داری نگاهش میکنی.

هر روز شده کارم فکر کردن به اینکه اگه یه روز ببینمت چیکار کنم؟

عقلم میگه از کنارش رد شو و قلبم میگه...

میگه وایسا نگاهش کن.

بغلش کن.

شاید آخرین باری باشه که میبینیش.

مثه حس آخرین باری که دیدیم همو.

تو تمام مدتی که تو حیاط امامزاده  بهم نگاه میکردی و من بهت

میگفتم امیییییر اینجور نگاهم نکن بدم میاد, ته دلم یه چیزی بهم

میگفت دیگه هیچ وقت نمیبینیش.

دلم تنگ شده واسه صدای اذان.

صدای اذانی که چند بار از حیاط امامزاده شنیدیم, صدای اذانی که

بعضی صبح ها لالاییه خوابیدنمون بود و صدای اذانی که تو آغوش مهربونت

به چشمهای هم زل میزدیم و آرزوی داشتن همدیگرو میکردیم.

 سردمه...

داره بارون میاد.

شاید بارون غصه های منه.

یادش بخیر گرمای آغوش و دستات که تو اوج سرما گرمم میکردی.

اما کو؟

کو اون امیری که برای هم میمردیم؟

هنوزم حرف دارم.

انقدر حرفا تو دلم تلنبار شده اما لعنت به بغض که جلوی چشامو

تار کرده و قدرت نوشتن و ازم میگیره.

کاش بودی...

 

دل نوشت۱:

نه خودش موند نه خاطره هاش

تنها چیزی که مونده جای خالیشه

قصه ی دنباله داره رفتنش هنوز شبا

مثل یه ستاره از ذهنم رد میشه

دل خوشی هامو زیر پاش گذاشت و گذشت

حالا فقط منم،منه بی انگیزه

کسی که دنیای من بوده یه روز

نبودنش داره دنیامو بهم میریزه

 

دل نوشت۲:

بعد از چند ماه دیروز دیدمت.

چقدر دلم برات تنگ بود.

سـخت بـود فـراموش کـردن کسـی کـه بـا او همـه چیـــز و همـه کـس را فـــراموش مـــی‌کردم...

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 ساعت 14:50 توسط امیر و شیرین |


♥ بودنت سه شب پشت سر هم...

نبودن هیچکس سخت نیست...

فراموش کردن یک بودن سخت است...

 

 کاش صدای مرا میشنیدی که چه عاشقانه صدایت میکنم!

کاش چشمای مرا میدیدی که چه بچه گانه گریه میکنند!

کاش میدیدی که دیدن تو برایم آرزو شده و عشق تو برایم رویا شده!

کاش بودی و میدیدی که چقدر عاشقم و این روزها همه به من

میگویند دیوانه!

کاش بودی و میدیدی که در زیر باران به یادتو قدم میزنم!

برای خود میخوانم آواز تنهایی را و میشمارم لحظه های بی کسی را!

قدم میزنم کوچه پس کوچه های خالی را و یاد میکنم لحظه ی

آشناییمان را!

کــــــــــــاش خــــــــــــــاطـــــــــره های مـــــرده دوبــاره زنـــــــــده شوند!

کاش آسمان پرده سیاه خود را بردارد و مرا از این حال وهوای ابری رهاکند!

کاش بودی دستان سرد مرا با دستهای گرمت لمس میکردی!

کاش بودی مرا در آغوشت میگرفتی و آرام میکردی!

هنوز عاشق شب هستم،عاشق شبی که باتو به اوج رسیدم!

شبی که باهم در زیر نور ماه دردودل میکردیم و میخواندیم آواز عاشقی را!

هنوز عاشق سیاهی هستم،که در آن تاریکی تو را دیدم!

مثل جواهر درخشیدی و مرا عاشق چهره ی نورانی ات کردی!

دل به مهتاب بســـــته ام،که دیدن آن یـــــاد تورا در دلــــم زنده میکند!

دل به سپیده بسته ام که آن لحظه آغاز خواب عاشقانه ما بود!

کاش صدایم را میشنیدی،هنوز هنگامی که میخواهم بگویم

دوستت دارم میلرزد!

اشک از چشمانم سرازیر میشود.

هنوز وقتی میخواهم از تو بنویسم کاغذ دفترم خیس میشود.

لحظه های بی تو بودن نفس گیر میشود!

کاش بودی و میدیدی این زندگی بی تو صفایی ندارد.

لحظه ی عاشقی بی تو هیچ لحظه ی قشنگی ندارد!

کاش بودی،کاش میدیدی که با این حال و هوایی که دارم شایـــد من

نیز به ســوی تو بیایم!

به سوی تو که دیـــــــگر نیستی!

 

دل نوشت:

چقدر سخته نه گفتن بهت.

چقدر سخته با تمام وجود بپرستمت اما بهت پشت کنم.

چقدر دوست داشتم در آغوش بگیریم و ببوسیم اما...

ای کاش هیچ وقت این اتفاقای بد برامون نمی افتاد. 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ساعت 10:28 توسط امیر و شیرین |


دوست عزیز ما پابرجا میمانیم چون خود میدانی دوست داشتنها گاهی حقیقی اند .

دلها همیشه روشنند چون انسان  به امید زنده است.

همه ما در خیالمان بهترینهارا برای خود آرزو میکنیم.

و انسانهای پاک با ضمیری روشن برای دیگران نیز همین گونه دعا میکند.

عشق همیشه در وصال نیست شاید تقدیر اینچنین رقم خورده که

انسانی از کردار خود تا ابد بسوزد. 

دنیا بی رحم است و انسان ها بیرحم تر.

هرآنچه که در دل انسان وجود دارد به حقیقت نمیپیوندد اما انسان

میتواند که در دل همچنان آرزوهای دست نیافتنی خود را داشته باشد.

من عاشق هستم و تا آخر عمر چشم به راه میمانم.

اما او نمی آید چون میداند من بدم خیلی بد...

خوبیهایم در مقابل بدی هایم هیچ است.

خود نیز نمیخواهم اینچنین باشد..

من نباشم بهتر است چون او اگر به نبودنم عادت کند اگر

زخمهایی که در دلش جا گذاشته ام التیام یابد اگر یار خود

را بیابد حتمن خوشبخت میشود..

من به فرشته خود ایمان دارم اگر تنش برای من نباشد تا ابد

روحش در تسخیر من است.

او میرود و جانم میرود او شاد باشد جان من شاد است.

شاد باش جان من جان شیرین من......


برچسب‌ها: آهی از ته دل
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ساعت 17:19 توسط امیر و شیرین |


♥ کسی چه میداند امروز چند بار فرو ریختم از دیدن کسی که تنها لباسش شبیه تو بود

کاش...

الکی الکی

هیچوقت راستکی راستکی

عاشق نمیشدیم

 

۲تا از خاطره هامونو پیدا کردم.

شاید تلخ باشن شاید شیرین اما خواستم مثه بقیه ی خاطره هایی

که اینجا ثبت میشن داشته باشیمشون.

از این به بعد قول میدم دیگه چیزی ننویسم که دلت و بیشتر بشکونم.

هر وقت یاد چیزی افتادم مینویسم.

البته هر وقت معنیه همیشه میده برام اما سعی خودمو میکنم چیزی

ننویسم برات.

همون امیری باش که من دوسش داشتم نه امیره دودی و الکلی.

 

من زخم های بی نظیری به تن دارم

اما تو بهترینشان بودی

عمیق ترینشان

عزیزترینشان!

بعد ار تو آدم ها

تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم

که هیچ کدامشان

به پای تو نرسیدند

به قلبم نرسیدند...

 

نزديک مي شوي به من

فرسنگها درمن فرو مي روي

در من خانه مي کني

در من حضور مي يابي

لحظه به لحظه

هرجا و هر کجا

توي انگشتهايم جاري مي شوي

سطرسطرخاطراتم را مي نگاري

روي لبم مي نشيني

خنده مي شوي

حرف مي شوي

دلم که مي گيرد

ازچشمهايم مي باري

کيستي؟

کيستي تو ؟

کيستي تو که اين همه در من مي تابي

بي آنکه کاسته شوي

بي آنکه غروب کرده باشي

کيستي؟

کيستي تو که اين همه

سزاوار حرفهاي عاشقانه اي

کيستي تو که ديدنت زندگي

و رفتنت مرگ است

در من بمان

از هنوز تا هميشه...

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ساعت 10:17 توسط امیر و شیرین |


یه بیت از شعر آهنگ جدیدم که به زودی میشنویش..

دلم صبور باش تو میخواستی اون شاد باشه خوب

حتمن اون شاده تو باگریه چشات باشه سرخ.....


+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ساعت 13:0 توسط امیر و شیرین |


من رفتنی نیستم
همیشه  من ماندم جایی که نباید میماندم جایی که باید برای داشتنت تلاش میکردم جایی که نباید مگذاشتم که انقدر دیر شود....
اما تو تو خسته بودی از من از افکاره خسته کننده ام از اخلاق بد تندم..
اما دم نزدی تا اینکه تمام شدی حوصله ات تمام شد صبرت سر آمد تو رفتی و آزاد شدی و ناراحت ..ناراحت از عادت کردنت به بدی های من.
اما من ماندم در همان تاریخ با همان غم با همان درد بلکه بیشتر
نمیخواهم دردت را تازه کنم اما اگر خواستنی نبودی من هم میرفتم در جایی که بودن به ضررم بود در جایی که میتوانستم  بال بال نزنم و الان پیشپدرت کم رنگتر بودی میدانی که......
و باز میگویم که من بد بودم که توی خوب را بد کردم که به من بدی کنی تو آزادی همانطور که من آزادم برو شیرینم از آزادی ات لذت ببر مثل من با دود الکل تباهش نکن....
تا پایان عمرم مینویسم خواه خوانده شود خواه نه....

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ساعت 9:13 توسط امیر و شیرین |


بغضم ترکید.

بغضی که چندین ماهه داشت خفم میکرد.

اما چیزی درست نمیشه.

نه من اون شیرینم و نه تو اون امیر سابق.

 

دل نوشت:

مثل خودت باید بگم:

به تمام اشکهایی که تو بغلت تبدیل به لبخند میشد قسم

دلم برای بودنت تنگه... 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ساعت 15:59 توسط امیر و شیرین |


به بوسه های اول قسم...
به بوسه های کوهستان قسم...
هنوز  با طعم توتفرنگی بغضم میگیرد .
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ساعت 15:21 توسط امیر و شیرین |


♥ پرم از حس دلتنگی...

گاهی تو ...

گاهی یاد تو ... 

گاهی هم غم تو ... 

آخر این "تو" کار مرا تمام می کند !

 

 یادمه یه روزایی با هم از خواب بیدار میشدیم و با هم خوابمون میبرد.

عاشق بودیم.

دلمون برای هم تنگ میشد.

برای هم غصه میخوردیم.

واسه هم آرزو میکردیم.

با هم زندگی میکردیم هرچند خیلی دور بودیم.

بدخلق میشدیم.

میخندیدیم.

دعوا میکردیم.

آشتی میکردیم.

اما الان...

یادش بخیر.

از شکلات متنفر شدم.

از اسم بارسین بدم میاد.

دیگه هیچ وقت دلم نمیخواد برم امامزاده صالح.

مرغ سوخاری میبینم گریم میگیره.

از خیابون شریعتی حالم بهم میخوره.

لب به لوبیاپلو نمیزنم.

بوی عطرت تو خیابون خفم میکنه.

 

همیشه همه بهم میگفتن که نمیشه با قسمت خدا جنگید اما من

گوش نمیدادم و میجنگیدم.

حالا میفهمم که واقعا هیچ وقت زورم به خدا نرسید و نمیرسه.

فقط میخوام ازت خواهش کنم فراموشم نکن.

بذار برای هم یه اتفاق خوب باشیم نه یه حادثه ی دلخراش.

به یاد آوردن سخته.

مثه شکستن همه ی استخوان ها میمونه شایدم دردناکتر اما

وقتی به روزای خوب فکر کنی ناخوداگاه لبخندی رو لب میاد که

درد و چند دقیقه ای از یاد میبره.

من که دردشو به جون میخرم.

فراموشم نکن.

هیچ وقت فراموشت نمیکنم.

  

دل نوشت ۱:

یادت باشه آبجیای مو بلوند چشم رنگیه جدیدت تو فیس بوکو

خوب بشناس.

بذار دلم خوش باشه که لااقل کسی که قراره جای منو تو زندگیت

بگیره آدمه نه چیزی که نباید اینجا به زبون بیارم.

بذار به آبجیای وبلاگتم بگم حد خودتونو بدونید انقدر شخصیت داشته

باشید که جلوی من ابراز علاقه نکنید.

 

دل نوشت ۲:

خوش باشی...

خوشبخت باشی...

هرچی آرزوی خوب برای هم داشتیم و باز برات دارم.

مواظب خودت و دلت و زندگیت باش...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ساعت 12:48 توسط امیر و شیرین |


میم … مثلِ مـــــــــــــرد...


مـــــــــــــرد موهاش بلند نیست که توی بی کسی کوتاهش کنه


و اینجوری لج کنه با همه دنیا !


مـــــــــــــرد نمیتونه وقتی دلش گرفت...


زنگ بزنه به دوستش و گریه کنه و خالی بشه !


مـــــــــــــرد حتی درداشو اشک که نه..


یه اخم خشن میکنه و میچسبونه به پیشونیش !


یه وقتایی ..


یه جاهایی ..


به یه کسایی باید گفت :


میم … مثلِ مـــــــــــــرد...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ساعت 9:33 توسط امیر و شیرین |


adamaknashenas.blogfa

آدمک آخر دنیاست بخند 

آدمک مرگ همین جاست بخند


دست خطی که تورا عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی!

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند!..

ممنون از همه دوستانی که به ما سر میزنن (امیر)

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392 ساعت 10:1 توسط امیر و شیرین |


آرزو نمیکنم که هیچگاه بازگردی

تو رو آرزو نکردم
ته تنهایی جاده
آخه حتی آرزوتم
واسه من خیلی زیاده

تو رو آرزو نکردم
این یعنی نهایت درد
خیی چیزا هست تو دنیا
که نمی‌شه آرزو کرد

تو رو تا یادمه از دور
از همین پنجره دیدم
بس که فاصله گرفتی
به پرستشت رسیدم

من گذشتم از تبی که
تو رو تو خونه‌ام ببینم
راضیم به این که گاهی
تو رو می‌تونم ببینم

نه امیدی به سفر نیست
از همین فاصله برگرد
خیلی از فاصله‌ها رو
با سفر نمی‌شه پر کرد

عمری پای تو نشستم
که منو حالا ببینی
تو مث کوهی که باید
منو از بالا ببینی

(تو رو آرزو نکردم
ته تنهایی جاده
آخه حتی آرزوتم
واسه من خیلی زیاده)

تو رو آرزو نکردم
این یعنی نهایت درد
خیلی چیزا هست تو دنیا
که نمی‌شه آرزو کرد

(امبر)

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392 ساعت 9:54 توسط امیر و شیرین |


برای دوستان عزیزیکه وبلاگو میخونن ...

فکر نمیکردم بجز خودم  و شیرین کسی دیگه اصلا این وبلاگ رو بخونه یا اصن ببینه
مرسی از همتون دوستای عزیزم نمیدونم چطور میتونم جوابتونو بدم اما از همتون تشکر میکنم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 ساعت 9:49 توسط امیر و شیرین |


حق داری
من بدم  هم خودم میدونم هم خودت هم خدا
اما گفته بودم بدم  سگم  و بدتر از بد میشم ....
خودت خواستی 
خودت گفتی عیبی نداره درستش میکنیم 
خودت گفتی یا عادت میکنم یا اونقد صبر میکنی عوض بشم 
اینارو نمیگم برگردی
چون میدونم با من بودن برات عذابه و دوست ندارم دوباره عذابت بدم
میگم بدونی میدونم بدم ناراحتم از مزخرف بودنم
نمیخوام حلالم کنی چون عذاب کشیدن هم حقمه
آره تو خوب بودی غر نمیزدی بیشتر مواقع صادق بودی  ساده بوده  حرف گوش کن بودی  و من نه...
اما اینو بدون من هرچقدز گند و مزخرف باز بیشتر از هرکسی که ادعا میکرده میکنه و یا خواهد کرد بیشتر دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت....
اینو خودتم میدونی..
من مینوییسم تو نخون
 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 ساعت 9:47 توسط امیر و شیرین |


♥ عشق؟؟؟؟

یه زمانی عاشق هم بودیم.

اونقدر عاشق که گاهی از اندازه ی عشقمون نسبت به هم میترسیدم.

اما الان واسه هم شدیم یه خاطره.

یه خاطره ی انقدر تلخ که هیچ چیزی مزه ی شیرین سابقشو

بهش برنمیگردونه.

یاد روزایی باش که برای بودنت کنارم التماس میکردم.

به دست و پات افتادم.

چه روزا و شبایی که اشک نمیریختم.

هر تحقیر و بی حرمتی و ازت به جون خریدم تا کنارم باشی اما...

امیر جوابمو چطور دادی؟

تا کی میموندم؟

تا کی فحشاتو تحمل میکردم؟

تا کی تحقیر کردناتو به جون میخریدم و لال میموندم؟

از خودم بدم میاد.

شدم یه آدمی که تحملشم واسه خودش سخته.

دیگه هیچ وقت اون شیرینی نمیشم که عاشقش بودی.

بالاخره یاد میگیرم مثه بقیه باشم و قلب ساده و صاف به دردم نمیخوره.

غرغر کردن و یاد میگیرم.

یاد میگیرم پول کادو از حس کادو برام بیشتر اهمیت داشته باشه.

یاد میگیرم قدم زدن تو خیابونا فقط خسته ام میکنه باید گاهی اوقات

زبون داشت که حس خسته شدنتم به طرفت انتقال بدی.

یاد میگیرم به کسی که بهم گفت عاشقتم پوزخند بزنم.

یاد میگیرم بعد از هر دعوا منم بلدم فحش بدم و تحقیر کنم.

یاد میگیرم چیزی نباشم که طرف مقابلم ازم میخواد.

یاد میگیرم...

خیلی چیزارو یاد میگیرم.

 

لعنت به عشق...

لعنت به عاشقی...

لعنت به هرچی عاشق تو دنیاست... 

 

خودت گفتی برو به جهنم و الانم رفتم به جهنم.

خودت گفتی دیگه برنگرد وگرنه چیزی که لیاقتته بهت میگم.

هیچی عوض نمیشه امیر.

هیچی...

کلمه به کلمه ی حرفات قلبمو سوزونده.

هیچی عوض نمیشه.

 

دل نوشت:

لطفا دیگه ننویس.

ننویس.

ننویس. 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 ساعت 14:33 توسط امیر و شیرین |


m

http://uplod.ir/314w5rwsztlh/Bazande_.mp3.htm

اینو گوش کن قسمت اولش رو مخصوصن..

کاره خودمه در وصف حال تو

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 ساعت 11:19 توسط امیر و شیرین |


ﯾﻪ وﻗﺘﺎﯾﯽ ﺑﺎﯾﺪ رﻓﺖ

ﯾﻪ وﻗﺘﺎﯾﯽ ﺑﺎﯾﺪ رﻓﺖ اوﻧﻢ ﺑﺎ ﭘﺎی ﺧﻮدت ﺗﺎ ﺟﺎﺗﻮ ﺗﻮ زﻧﺪﮔﯿﻪ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﯽ
حالا من رفتم برو ببینم چیکار میکنی ببینم کی میتونه باهات کنار بیاد .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 ساعت 11:18 توسط امیر و شیرین |


همین خوبه


همین خوبه که غیر از تو همه از خاطرم می رن
هنوز گاهی سراغت رو از این دیوونه می گیرن
به جز تو همه میدونن واست این مرد می میره
واسه همین جدایی تو کسی جدی نمی گیره
همین خوبه …همین خوبه …همین خوبه …همین خوبه

همین خوبه که با اینکه چشاتو روی من بستی
تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی
همین خوبه که آرومی و حس می کنی آزادی
که دست کم تو عکسامون هنوزم پیشم ایستادی
واسه من کافیه اینکه تو از من خاطره داری
به یادشون که میفتی واسه من وقت می ذاری
همین خوبه …همین خوبه …همین خوبه …همین خوبه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 ساعت 11:15 توسط امیر و شیرین |


ببین خدا.....

خدایا اینطوری میخوای؟
باشه . من حرفی ندارم
فقط یادت باشه دیگه ......
اون دنیا اومدی نگی همه چی بهت دادم.
نگی بیا برو جهنم....
گرچه جهنم تر از این دنیات سراع ندارم :(


برچسب‌ها: دیگه فقط امیر نه امیر و شیرین
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 ساعت 11:14 توسط امیر و شیرین |


آرامشم در جایی بود که حال غمکده و کلبه احضانم شده.

آپلود عکس

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 ساعت 10:45 توسط امیر و شیرین |


از سید خندان تا امامزاده صالح

راز یک عاشق

قدم می زد درون رویاهایش ، دردو دل می کرد با آرزوهایش ، صحبت می کرد با همزبانش. ساده بود و بی ریا ، خسته از یک فریاد بی صدا!
دوست داشت در یک جا گم شود، جایی که درآن مهر و محبت حس شود.
لابه لای دفتر خاطره هاش ، خاطره ای بود که نمی خواست پرپر شود ، سوخته شود ، واز بین رود . خاطره اش راز بود که نمی خواست فاش شود ، یا از آن دفتر سیاه پاک شود. هم صدایی نداشت تا بگوید فریادش را! بگوید راز دلش را!
همزبانش تنهایی بود ، در نگاهش بارانی بود ، در دلش چه غوغایی بود.
بی بهار به سر می کرد ، با زمستان سفر می کرد. شبها دلهره داشت روزها قهقه داشت. در دلش راز و نیاز بر لبان نسخه ای بود. نسخه ای که نامش غصه بود.
غم با او همسفر شد آرزوهایش همه دربه در شد. عشق را سراسیمه در قلب گرفت.
با عشق همسفر بود ، بی عشق مثل جاده پر خطر بود.
روزها باعشق هم سخن بود ،شبها در آغوش عشق گرم گرم بود.
مدتی گذشت…
در دلش رازی پنهان بود،راز گل و آتش بود. رازش را می خواست فاش کند ، آرزوهایش را سحرخیز کند. یک سخن بر زبان آورد ، هر دو آرزویش بر باد آورد.
در نگاه عشقش بارانی شد، قلبش از عشق خالی شد.
عشقش با کس دیگر همسفر شد ، چون عشق تنهایی سرد سرد شد.
می خواست با عشقها زندگی کند ، می خواست دو رنگ باشد و تحسینش کند.
اما سرنوشت اینچنین نخواست هر دوعشق را از او می خواست ، بعد از آن هیچ کس با او هم سخن نشد ، هیچ عشقی با او همدل و هم صحبت نشد!

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1392 ساعت 19:21 توسط امیر و شیرین


11شب

شب و درد و دل

شب بود ، شبی که تصویری سیاهتر از گذشته ها داشت…
شبی که مهتابش در پشت ابرهای سیاه به خواب رفته بود.
شبی که گهگاهی ستاره های نادری در آسمان سیاه و ابری می درخشیدند .
ستاره هایی که نوری نداشتند…
شب سوت و کور شده بود ، بدون مهتاب ، بدون ستاره!
ابرها به آرامی از کنار ماه می گذشتند…وقتی ابرهای سیاه بر روی ماه می نشستند احساس تنهایی و سیاهی در من بیشتر می شد…
شب نمی گذشت ، بی پایان بود…کاش هر چه زودتر این شب بی پایان ، پایان داشت. سکوتی سرد در تنهایی و درد در قلب آسمان دلم احساس می شد…
سیاهی شب…تنهایی مرد همیشه تنها !
ستاره ها درد مرا نمی فهمند ، مهتاب خاموش مانده است، چون ابرهای سیاه روی آن را پوشانده اند…
تنها امیدم به مهتاب بود اما…
حالا به چه کسی بگویم درد دلم را در این شب غریبه!…
ستاره ها هر کدام در آسمان برای یک دل هستندو برای هزار چشم چشمک می زنند …
من دلم می خواهد درد دلم را برای کسی بگویم که یک دل و یکرنگ باشد اما!..
پس همان بهتر که درد دلم درونم بماند و تبدیل به بغض شود و در آخر سر بغضم تبدیل به همان گریه شبانه شود…همان بهتر…
.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1392 ساعت 19:20 توسط امیر و شیرین


قبلن یکی جوورمو کشیده اما منتظر باش که زندگی شیرین میخواد بیاد.

منو یادت نمی یاد می دونم 
تا همین جاشم ازت ممنونم
دیگه حتّی نفسم در نمی یاد 
کاری جز دعام ازم بر نمی یاد
برو خوش باش ، برو شیرینم من به آینده تو خوش بینم
برو که الهی خوشبخت بشی 
مثل من درد جدایی نکشی

نوش جونت همه ی بی کسی هام برو خوشبخت بشی
منو ول کردی با دل واپسی هام برو خوشبخت بشی
اگه رفتی ، اگه تنها موندم برو خوشبخت بشی
اگه تو خاطره هات جا موندم برو خوشبخت بشی

نوش جونم که همش دل تنگم نگرانِ من نباش
اگه گریه داره این آهنگم نگرانِ من نباش
اگه عمرم داره از کف میره نگرانِ من نباش
اگه هر شب نفسم می گیره نگرانِ من نباش

کاشکی می شد با دلم می ساختی 
تو هنوز دلِ منو نشناختی
کاش مثل گذشته عاشق بودی 
کاش همون آدم سابق بودی
برو خوش باش برو شیرینم 
من به آینده تو خوش بینم
برو که الهی خوشبخت بشی 
مثل من درد جدایی نکشی

نوش جونت همه بی کسی هام برو خوشبخت بشی
منو ول کردی با دل واپسی هام برو خوشبخت بشی
اگه رفتی اگه تنها موندم برو خوشبخت بشی
اگه تو خاطره هات جا موندم برو خوشبخت بشی
نوش جونم که همش دل تنگم نگران من نباش
اگه گریه داره این آهنگم نگران من نباش
اگه عمرم داره از کف میره نگران من نباش

اگه هر شب نفسم می گیره نگران من ،نگران من ، نگران من نباش\

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1392 ساعت 19:15 توسط امیر و شیرین


♥ بعد از آخرين عشق نوشت

تنها منم همه درد تنم, يادگاري توست چشم خيس و ترم...

بعضي دردها هستن كه نه گفتني ان و نه نوشتني, وقتي سرتو

لابه لاي دستات گرفتي و دردات مثه اشك از چشات جاري شدن

اون موقع است كه ميفهمي دردت از چيزي كه خودتم تصور ميكني

دردناكتره.

من نخواستم برم.

نخواستم تو دنيايي كه با هزارتا آرزو براي هم ساخته بوديم

تنهات بذارم.

من بدم ميدونم خيلي بدتر از اون چيزي كه فكرشو كني اما حرفاي

شب آخرت زخمي به دلم زد كه بايد ميرفتم.

ديگه از خنده هايي كه به خاطر حضور تو بود خبري نيست.

آدمي شدم تو اين چند روز كه هيچ كس سمتش نمياد.

فردا ميشه 1 سال و 1 ماه.

همش درده, فكر كردن به 1 سال و 1 ماه.



تنها منم

همه درد تنم

یادگاری تو

چشم خیس و ترم

واسه اینکه دار و ندار منی

که انقدر تورو دوست دارم بـرو

نزار گریه هام و ببینی عزیز

یه کاری نکن کم بیارم بـرو

زمین و زمان بسته ی عشق توست

می خوام از زمین و زمان کنده شم

تو حتی نگاهم نکردی چرا؟

یه کاری نکردی که شرمنده شم

یه چیزی تو چشمای خیس تو بود

که خیلی نمی شد تماشاش کرد

تورو می کشیدم که یادم نری

منه شعر رو عشق نقاش کرد

تنها منم

همه درد تنم

یادگاری تو

چشم خیس و ترم

خداحافظی می کنی با کسی

که از تو یه دنیا محبت گرفت

خداحافظی درد سنگینی

الهی بمیرم که گریه ات گرفت

تنها منم

همه درد تنم

یادگاری تو

چشم خیس و ترم


دل نوشت:

آهنگ وبلاگمونه حتما گوشش بده...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ساعت 14:34 توسط امیر و شیرین


دنیا کمو کان به جلو میرود اما......

بعد از رفتنت دنیای من چندان تغییری نکرده فقط:

قبلنا با دیدن شکلات ذوق میکردم اما حالا بغض میکنم.

قبلنا فقط دستم تنگ بود اما الان دل و خلقمم تنگ شده.

قبلنا آسمان دلم ابری و بارانی بود الان دل و چشمانم.

قبلنا در امامزاده دلتنگ میشدم الان دلتنگ به امامزاده میروم.

قبلنا شاه بودم در قلمرو عشق حال شاه در گستره بیکران غم.

قبلنا ملکه ای داشتم هرچند زیبا نبود اما عاشق بود.

 میبینی.....از وقتی که نیستی کلی پیشرفت داشتم و همشو مدیون

حضور غم سرد غروب عاشقی....


برچسب‌ها: دنیا کمو کان به جلو میرود اما
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ساعت 12:54 توسط امیر و شیرین


♥ آخرين عشق نوشت

نبودن هیچکس سخت نیست, فراموش کردن یک بودن

سخت است...

 یه روز

توی سالهای دور آینده

لب پنجره ی خاطراتت

وقتی روی صندلی راحتیت نشستی

عطر یاد زنی هواتو پر میکنه

زنی که امروز تمام عاشقانه هاشو

به تو تقدیم میکرد

عاشقانه هایی که روزی زمزمه ی لبانش بود

و تو زیرباران خاطراتت

هم وزن یک "پر" تر خواهي شد


http://crl.comze.com/photos/b9bd744f7c0d.jpg

دل نوشت:

خوشبخت باشي...

با تمام آرزوهاي خوبي كه براي هم داشتيم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 ساعت 16:48 توسط امیر و شیرین


♥ عشق نوشت"3"

بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده ...

هر لحظه که می گذره بیشتر تو فکرتم!

بیشتر حال و هوام ابری میشه!

هر لحظه که چشمات بیادم میاد...

انگار بیشتر عاشق میشم

انگار تنم چون گرزه آتشین داغ میشه...

هر لحظه که صدات تو گوشم طنین انداز میشه

بیشتر دوست دارم با تو باشم

انگار صدات نوازشگر روحم میشه...

صدات موسیقی لحظه های تنهاییم...

هر لحظه که اسم زیبات بر لبانم جاری می کنم

با خودم میگم:

ای کاش پیشم بودی و هر لحظه بهت می گفتم که چقدر دوست دارم.


http://pna.web44.net/images/fb0b97df8709.jpg

دل نوشت:

تنهام نذار...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391 ساعت 10:27 توسط امیر و شیرین