
توجه توجه امروز یه روزه خاصه
امروز ۲۴ تیر روزیه که ما فکر میکنیم که با همه ی روزها متفاوته
اخه هرکی یه روزهمه دنیا رو داشته
باشه اون روز بهترین روز زندگیشه.حالا ما فکر میکنیم امروز بهترین روز دنیاست
اخه حس می کنیم
همه دنیا رو داریم![]()
![]()
میدونید همه ی دنیای ما چیه؟فکر میکنین چی باشه؟؟![]()


سلام دوستای خوبمون
از اینکه تو این مدت طولانی آپ نکردیم شرمنده ایم
واسه این آپ نکردیم که کامپیوترمون خرابه![]()
دعا کنید زودتر درست شه ما دوباره آپ کنیم![]()
درپناه حق...![]()
![]()
شیرین:سلام امیرم خوبی؟
امیر:مرسی خانوم گلم تو چطوری قربونت برم؟![]()
شیرین:نه نه نمیزارم قربونم بری! اگه بزاری من قربونت برم بعدش شاید بزارم که تو هم بری!
امیر: ها ها منکه عمرن بزارم تو قربونم بری حالا میبینی که من زودتر میرم...![]()
امیر:شیرینم آخه من چقدر دوست دارم؟هان؟اما توهم نمیدونی فقط خدا میدونه که چقدر دوست دارم
شیرین: واقعا" نمیدونم اما امیرم منم تا دنیا دنیاست دوست دارم و با هیچکسی عوضت نمیکنم![]()
امیر: یه دنیا که کمه من تورو به ۱۰تا دنیا هم نمیدمت عزیزم یا تو یا هیچکس دیگه تازه قربونتم میرم!![]()
شیرین:نه نه نخیرم من میرم حالا راجبش صحبت میکنیم ![]()
امیر:شیرینم من بدجوری عاشقت شدماااا قول میدی تا آخر عمر مال هم باشیم؟؟؟؟![]()
شیرین:باااااااااااااااااااااااااااااااااشه! منم بهت قول میدم تا هر وقتی زنده ام مال تو ام عزیزم![]()

![]()
عید همه ی عاشقان مبارک
![]()

دختر:خوشگلم
پسر:نه
دختر:دوستم داری
پسر:نه
دختر :اگه بمیرم برام گریه نمی کنی
پسر:نچ
دختر اشک تو چشماش جمع شدو پسر
بغلش کردوگفت:تو خوشگل نیستی
زیباترینی...دوستت ندارم عاشقتم
اگه بمیری برات گریه نمی کنم...منم میمیرم....

گفت از من عاشق تر است
از آفتاب پرسیدم محبت چیست؟
گفت از من سوزان تر است
از گل پرسیدم محبت چیست؟
گفت از من زیبا تر است

از خود پرسیدم محبت چیست؟
گفت:تنها یک نگاه است
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
ودر گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیبا ترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گو یم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست
عزیزم تا دنیا دنیاست دوست دارم
قسم به عشقمون قسم همش برات دل واپسم قرار نبود اینجوری شه یهو بشی همه کسم
راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم؟
شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم !
چی جوری بگم دوست دارم؟ چی جوری بگم خاطر خاتم ؟
چی جوری بگم باور کنی عاشق روی ماهتم!!

این دل من عاشقت هنوزم نمی دونی عزیزم چی آوردی بروزم عاشقتم هنوزم...
روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت:
روزی که کمترین سرود بوسه است
وهر انسان
برای هر انسان
برادریست.
روزی که دیگر در های خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ئیست
و قلب برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف , زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم .
روزی که هر لب ترانه ئی ست
تا کمترین سرود , بوسه باشد.
روزی که تو بیائی , برای همیشه بیائی
و مهربانی با زیبائی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

ومن آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم
توی باغ های گل سرخی توی آسمون ستاره جایی سراغ ندارم که نشونی از تو نداره
تاریخ تولد تو تی دفتر حسابم ,شب که چشمامو می بندم باز نمی ذاره بخوابم
چون غروب خیلی قشنگه تو خود خوده غروبی , چی بگم قحطی واژس هرچی هستی خیلی خوبی
یه روز میشی یه دریا , فرداش اما مثل کوهی , هرچی دلت میخواد باش هرجا باشی باشکوهی
وقتی که بارون میگیره چشام از عشق تو خیسه , دل برات به قول سهراب زیر بارون می نویسه
تنها آرزوم همینه تا یادم نرفته راستی , کاش یه روز بهم بگی من همونم که تو میخواستی ؟


ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندو بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایه ی مژگان من
ای زگند مزارها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بار تر
ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردید ها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست هست اگر, جز درد خوشبختیم نیست
این دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم هرکسی را تو نمی انگاشتم
این دیگر من نیستم , من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای مرا با شور شعر آمیخته این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی