تبليغاتX
㋡خاطرات دوعاشق واقعی㋡

㋡خاطرات دوعاشق واقعی㋡

ღامیـــــــــــــــــــــــروشــــــــــــــــــــــــــــــیرینღ

5مین سالگرررررررررررررررد عشق امیرو شیرییییییین:)

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام علیــــــــکم

خووووووبیییییید دوست جووووونکاااانم؟؟؟

منم که هر اتفاقی میفته میام آپ میکنم و دیگه هم پیدام نیست

اومدم یه خبر خیلی خوب بـــــــــــــــــــــــــــــــــدم

بههههههله دیه امشب شب سالگرد دوستیه من و عشقمه!

امیر و شیرین عشقشون رفت تو ۵ســـــــــــــــــــــال

بززززززن کف قشنگــــــــــــــــــــــرووووو!

۵سال از زندگیم رو کنار عشقم هستم و بجز محبت و مهربونی از امیریم بدی ندیدم!

گوش شیطوووون کـــــــــــــــــــــــــــر!

امیری جونم خودت میدونی چقدر دوست دارم و برام عزیزی

ایشالله بازم سالهایی که کنار هم هستیم بتونم دخمل خوبی باشم واست!

خیلی ساده میگم که امـــــــــــــــیرم عاشقــــــــــــــــــــتم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 ساعت 23:14 توسط ღامیروشیرینღ | 

دیگه رسما تموم شد:))))

ســــــــــــــــــــــلام دوست جووووناااااااااااا

خوبید؟سلامتید؟با بیمعرفتیایی من چیکار میکنید؟  

جونم براتون بگه که دیگه امیرم کارت پایان خدمتشو امروز گرفـــــــــــــــت!

واییییییی خدا ممممممممنون٬خستگیم در رفـــــــــــــــــــــت!

فردا باید بره پادگان میخوان بهش لوح تقدیر بدن بهش کادو بدن!

این سربازی یه قوزی واسه ما بود!

خداروشکر که تمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم شد!

از همه دوستای گلمم ممنونم که اومدن بهم تبریک گفتن!

آخیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش(به  سلامتی همه)

+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390 ساعت 18:19 توسط ღامیروشیرینღ | 

دیگه نبود بی نبود! 0تا نبـــــــــــــــــــــــــــــــــــود؟دیگه هیچی نموند!

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام به دوستاییییییییییییییی گلمSmiley

من اومدم و دست پراوووووووووووووووووووووووومدم

امشب جشن داریم تو وبلاگمون همه تشریف بیارید!

آره دیگه بالاخره و بالاخره سربازییییییییییییییییه امیر تموم شد!

باورتو میشه!آره دیگه 12روز از سربازیش مونده اما دیگه بهش مرخصی دادن و 

فقط 31تیر باید بره کارت سربازیشو بگیره فداش بشم

خداروشکر سربازیش تموم شددددددددددددددددددددددد!

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــا شکرت واقعا یکی از سخت ترین قدمهای زندگیمون بود!

هیچکس نمیدونه چقدر خوشحــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالم

همیشه ناراحته این  سربازی بودم خیلی واسم سخت بود!

اما دیگه تموم شدددددددددددددددددددددددددددددددددددد

هووووووووووووووووووووووووووووووورااااااااااااااااااااااااااااااا!

همه دست دســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت!

۰تا نبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوووووود؟

امیری بهت تبریک میگم واقعا خسته نباشی

+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390 ساعت 17:7 توسط ღامیروشیرینღ | 

روز پدر مبـــــــــــــارک

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام به عزیزای دلم

نمیدونم دیگه با چه رویی ازتون عذر خواهی کنم که کم میام آپ میکنم

اصلا دلیل کم آپیدنمو نمیدونم چیه!خودمم موندم!

الانم اومدم روز پدرو به همه پدرای مهربونه دنیا و جیوی خودم تبریک بگم

و همچنین تبریک به عزیز دلم امیـــــــــــــــــــــــــــــــــــر گلم!

امیر جونم الهی سایه ت مثل همین چند سالی که بالای سرم بوده بالای سرم باشه

به خودتم گفتم و تو هم گفتی:

من سایه ام تا موقعی که سایه تو هست هستم!

خدا نکنه قربونت بشم همیشه از خدا خواستم که اول....!

امیر گلم ، مرد من ، عزیز دلم، دوستت دارم زندگی من!

۳۷تا نبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ساعت 21:40 توسط ღامیروشیرینღ | 

آشنایی :)

سلام عزیزای ما

خووووووبید؟

اومدم جوابه عده ای از دوستا که ژرسیده بودن ما چه جوری باهم آشنا شدیم و بگم

من یه دوست صمیمی دارم به نام سوگل که تقریبا ۱۵ساله باهم دوستیم

و امیر هم پسر عمه سوگله٬من به طور اتفاقی اون روزی که امیر اینا

اومده بودن خونه داییش مهمونی منم رفتم خونه سوگل اینا!

که همونجا امیر و دیدم!و از همون موقعه که سال۸۶بود تا الان

ما عاشق همیم و واقعا بدون هم نمیتونیم زندگی کنیم!

اونجا مکه بودم اصلا متوجه نشدم که امیر از من خوشش اومده

فقط بعضی از جاها تو نگاهش یه بوهایی میومد که من میفهمیدم٬

شب بود موقعه ای که اومدم خونه داشتم میخوابیدم(من با سوگل همسایه هم هستیم)

داشت میخوابیدم که تودلم میگفتم:وای خدا چه پسر خوبی بود خدا نگهش داره!

باور کنین همینو گفتم فقط!

بعدش خواهرش بهم گفت که امیر میخواد با من دوست شه و امیر قصدش دوستی نیست

قصدش جدی تره و این حرفا....منم گفتم بهت خبر میدم شکوه(یه چیز دیه٬من و شکوه و از قبل

باهم دوست بودیم٬بعدش دیگه به خواهرم گفتم و با عشقم دوست شدم )

بعد دیگه تو اون ۲روزی که شکوه اینا اونجا بودن زنگ یزدن که منم برم اونجا٬منم از همه جا

بیخبر میرفتم٬شکوه هم بعد رفتنشون به من زنگ زده بود)

این بود از آشناییییییییییییییییییییییییییییی ما

۶۶تانـــــــــــــــــــــــــــــبود؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 ساعت 10:7 توسط ღامیروشیرینღ |